![]() |
![]() |
|
|
آرام تر کبوتر زخمی ! نسخ از دهان تو وارد شده ست و پله های مرتکب از پا ش می گذرد دیگر ؛ جهتت را اُریب کن دندان ِ در گلو تا پَر بیاورد و استخوان ، خلل آرام تر کبود تر ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آذر1391ساعت 8:36 قبل از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
سفر سلامت ِ هیپوفیز است من نمی دانستم که جمله های مطلّا چرا بر قعر بقعه کوفته ست و در کرانه ی تاریخم خوابیدم وقتی رگ هام با جمعیت می رفتند رفتند سفر کجاوه ی در طوفان نیز بوده زما نی و مغز رشته های عصبی ش را همانجاها به نظر بود که پهلو نهاد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 مهر1391ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
به خواب ِ شیشه و پروانه بطر شرابین برداشتم و آسمان یکسره خنده بود گل های انعکاس خوشبختانه از شهد سر رفتند و هیچکس مان دو تا نبود زیرا در این هوا به تفرّج می رفتم ، که در رگ هام تورّم نور منشورم کرده بود در عصر اشعه کی که تمام ندارد طی تا کند تلو تلو خوابش را و بال هاش دفعتاً از رنگ سر رفتند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 مرداد1391ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 تیر1391ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
گریه هق هق هق سکته هق سکته هاش بر پلّه تا کثیر کلمات در راهند و بیرق این زخم وحشی تا حدقه در ساق کِشته ست ماه مرا سکنجبینی پَر هشته ست ، که قطره قطره در ظلمت می ریزد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 دی1390ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 2:46 قبل از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
زندگی اشتباست روزی به روی فرصت ِ دل دادگی می ایستم به گریستن بر باره ای که زیستم و در عدم ، تأثر ِ فقدانم پاره ای از بروج را نشنیده بود گفتن از این عشق ِ مشوّش به وقت ِ زبان در دهان شهامت ِ تنهاست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 مهر1390ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 مرداد1390ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
وحشی و بی رگ تن داد سپرده به سر خاموشی هوش ِ مجهّز و در آغوشش جن به ثمر نشست بر پله هاش ملکوت ِ موازی موازی ِ جهنّم آتش را مقدّس کرد سِمِج و گیرا دایره پاره شد به مربع و مثلّث و هیچ که هیچ آنجایش پراناست آنجاش وقتی تنها ابداً تنها تن است و من نیستم او یکسره هست و من می بینمش یکسره و دهانم در بی نهایت انگشت چشم ِ مرا می بوسد در بی نهایت صورت نیستم که با اویم و او چگونه باشد وقتی که نیستم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 اسفند1389ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
ای مرگ و کودک اگر بشکند صورتم در سنگ وَ ز برکه بر نیاید ماه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 آذر1389ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
این استخوان ِ صُلب برپا شد . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 مهر1389ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
لب ، شکل های لو نرفته فراوان دارد داشت د ر طعم های خواب ِ تو د یدن بین ِ هراس و پشیمانی قرمز ای فقدان ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 فروردین1389ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
چون فعـل از کار پَر بگیرد نوشته جنون ِ من آیاست یا معـنام ؟ ای اسارت ِ هزار پرنده نشستن ! ای هزار پرنده حنجره را به جنون کشاندن ! حروف همه چشم ِ الف دارند . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 9:18 قبل از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
گـُُل ِ گلو اُم* .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 مهر1388ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
نمُردن حسرت ِ همیشه ی یک مُرده بود و ساعت در این سفسطه کوک شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
که تاب ِ شکستن بر بوم ِ گردن نشست کردن کرد قلم ِ مو در شاهرگ ِ رنگ که ریخت گـُرده ی نوری گـُذر ِ ثاقب مراتع ِ مرغابیان ِ مرگ واینگونه پاییز ِ فصل نـُت ِ محزونی میان ِ مراوده ی آب رنگی و کوه ِ کوچک زانوی شُل فرو آورد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
د ر که روی پاشنه می چرخد ، تابستان ، میان ِ گلها به چه می اند یشد ؟ در که روی پاشنه می چرخد ، من در اُتاق به چه می اند یشم ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
به د رّه های جنّ و فلاخن سلام ! حضور ِ سمت ِ دیگر ِ ابدیت که با ما می آید و لب ها و چشم ها ناتوان ِ نشان است به اتراق گاه های بلند و بیتوته ی تاریکی که بخش ِ حقیقی ِ ما آنجاست میان ِ بی زمانی میان ِ کودکی و حلول پرندگان ِ جنگل ِ مخفی این را می دانند هراس ِ آب که ماهی ِ آتشین ِ راوی د ر آن آرام گرفته است نیروانای مو و ناخن . جمعه 25 بهمن 87 11:59 شب < چالوس> |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
مُشَـبّهٌ سفید یا اسـم اعـظم ! از خواب ِ قو برخیز اتاق ِ من دریا را گرفته است مُتِلی میان ِ ستاره ها که خواب ، مُلازَم ِ بیداری ست و حیرت ِ کهکشانی ِ چشمهات در آمده از مردُ مک ؛ منظره ی نور به عالَم ِ اصغـر می تابد از آن زمان ِ جا که نقطه گذاشتم و آب ِ ابلیس برگشت . چهارشنبه 25 دی87 و بامداد پنج شنبه 26 دی - 00:00 شب - < چالوس > |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
بی رنگ ِ باد آسمان ِ لب زیبا نمی شُدن و جمله ی مفـرغ از استخوان ، پیشه ور شدن پـیه سـوز در کفّ ِ شب سو می زند با ماه ِ کوچک ِ تنها در مغربش ای غـار و آدم ، آواره ! وقتی که ضـربه ها را آوردم از گلو ، بروج ِ خالی ِ گسترده از ارتعـاش ِ ریخت ، شکست و ر ی خ ت و پـرنده ی لب زیـبـا شد و شب ِ مفرغی در پیه سوز چکّه چکّه گـُم می شود زدن،استخوان به زیر ِ بغـل پی رنگ ِ باد کلمه در معنا فروختن با ماه ؛ سپـوختن چهارشنیه 9 بهمن 87 - 5:45 غروب - < نوشهر> |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
شـب ِ آهـن بود و شـن از شکا ف ِ چشم می آمد شـب ِ نفَس در بسا ط ِ سـترون ِ آب در این نجوم ِ بُریده مگر که مادری کند ماه نه اگر ، حلقوم ِ د وایری ِ درخت دیوانه می شود وانگشت ِ در دهان سر ِ سـیمان را نگه نمی دارد وآن تشـنه ی یکّه در صحرا گم می شود مگر به حرمت ِ نور ، آن سـتاره ی فلزی رها کند رفتن را سرابی و سودایی در پیکر ِ تهی ، د و چشم ِ ابتر می آمد وآنکه می آمد با آنکه می رفت برادر بودند مگر مگر که خواهری کند سـپیده ی کـافـور . چهارشنبه 11 دی 87 - 8:00 شب - < چالوس > |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 دی1387ساعت 8:41 قبل از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
واگر که جرگه ی آتش ، د لی از هوا دارد مگر شکاف ِ نفس از تنفّر ِ سوخت پُر است با من به هیأت ِ موسیقی به خُنیا می خیزی سر در لگام ِ د ود ، اسب ِ جراحت را د ر گوشت ِ زمان می رمانی وُ کباب ِ اکسیژن جهان را به ضیافت ِ سوگ می نشانـَد به جرگه بیا ریشه ی رعـشه ! به جلگه ی این پهنا قهوه ای که سیـنه کــَران می داند هفت آ فتاب واگر که د ر کوب کوب ِ پا می رقصد ، آفاق را یال ِ موجی ِ آ تش گـُل ِ آ تش گرفته تـَـلی از آ تش نفس ِ مجانین ِ خاکستر . 19 آذر 87 - 11:50 قبل از ظهر- < ------- >
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 آذر1387ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
آنجا باید باشی آنجا میان ِ سرخس های صبح که شکل ِ اسطوره ای ِ من از خواب می پرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط کیوان قنبری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
توان ِ کشیدن ِ شک علف تاتورا روز آخر اسفند DO-L ... شک شعر و ادب باران نارنجی لوح های سرگردان مجنون کلمات ِ اوّل |
|
RSS
|